|
دو کارگزار صمیمی به نامهای خسرو و بهمن دوستان بسيار قديمى همديگر بودند.
روزی بهمن بیماری سختی گرفت ودر بستر مرگ افتاد و خسرو هرروز به دیدن او می رفت . يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق کارمان بوديم و سالهاى سال با هم همکار بودیم . لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم دفتر ict وجود دارد يا نه.»
بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»
چند روز بعد بهمن از دنيا رفت. يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شیء نورانى چشمک زن را ديد که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ...
خسرو گفت: کيه؟
منم، بهمن.
تو بهمن نيستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم..
تو الان کجايی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول اين که در بهشت دفاتر زیادی وجود دارند. و از آن بهتر اين که تمام دوستان و همکارانمان که مرده اند نيز اينجا هستند. حتى رئیس سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که میتوانيم هر چقدر دلمان بخواهد کار کنیم و حقوق سروقت و مزایای زیادی داریم و هرگز خسته نمیشويم. در حين کار هم هيچکس آسيب نمیبيند و نیازی به بیمه نداریم . اسم من هم در لیست دفاتر جدید قرار دارد و بزودی یک دفتر مجهز به من واگذار می شود .
خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمیديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟
بهمن گفت: اسم تو را هم در لیست دفاتر ماه آینده دیدم !!!
ارسال یادداشت (1یادداشت) |